مرگ دوستی
دوست داشتن بایدنامحدودوبدون قضاوت باشد.به قضاوتش که بکشی اسیرمیشودودرمحدودیت اسارت دق میکندومیمیرد
کاملاموافقم دوست من..ولی انسان بی اسلحه قضاوت..خودش دق می کند می میرد!!
اگر برای دوست نتوانیم دق کنیم ناچاربه اسلحه ی قضاوت متوصل میشویمبای
ماه سیلی خوردو بلعید غم باد سپهر پر برف ، بوران و بادآنگاه که به زمستان سپردی لب داغ بهار از خیانت کرد تبدانه های ستبر و سخت چون سنگ قلبم را دریدی ،بر تو ننگدوزخ از بهشت وجودم سر زد ایمان را به فلک چوب تر زدشوفاژو لوستر روشن ساختی شومینه و شمع کشتی ، سوختیبی درنگ پر کردی آن سیاه تفنگ تنم را نه ، روح هم خورد فشنگارام که نشستی بر تخت بلوطی شهید شد و نگون بخت طوطیهمان دم با دست خونین گیس بافتی بجای حنا خود را ،در ابلیس یافتیاشک جام و هوشیاری من جم غرق می خانه شدی تو در غمچنگ شیطان با شهوت شنیدی در حالی که مرا کنار سازم دیدیپروانه را با خشم از کاخ نمودی برون خوک کمالت به لجن آوردی اندرونای مرغ ،در عجبم هستی بسان خروس زدی بر جای جای دشمنم تو بوستو طاهر نیستی و هستی چابلوس به سخره گرفتی عشقِ پور طوسز خاکم پیشکش کردم فیروزه انگشتر نداری لیاقت ، جواهر عفریته باخترلجن کشیدی تابلوی نقاشی و کتاب فروختی شرف را به سیخ کبابتو دانی همه عمرم دادی به آب؟ به جبران آن دوزخ داری تاب؟شعله سرخ کردی تو چوپ قلم بدان ای هند ،من در لوای عُلَمبه زجر آورد ایل تو تاریخ را به کندی کشیدید برق تیغ راداعیه داشتی هستند عین تمساح پیر که اکنون می نامی یال شیر ؟بهتان ، کتمان و نامردی تیرتان سلاح شماست ، کو شمیشرتان؟می گفتید که بر عهد و پیمان و وفا ندارید مثل نامردان خبط و جفابه استقلال می دانید خود کفا که با غل بریدید سرم از قفابرای خود اندوختید افکار زشت خیال باطل روید در بهشتکدام وحشی را در تمدن یافتند؟ به انسانیت با هجوم تاختید
کاملاموافقم دوست من..ولی انسان بی اسلحه قضاوت..خودش دق می کند می میرد!!
اگر برای دوست نتوانیم دق کنیم ناچاربه اسلحه ی قضاوت متوصل میشویم
بای
ماه سیلی خوردو بلعید غم باد سپهر پر برف ، بوران و باد
آنگاه که به زمستان سپردی لب داغ بهار از خیانت کرد تب
دانه های ستبر و سخت چون سنگ قلبم را دریدی ،بر تو ننگ
دوزخ از بهشت وجودم سر زد ایمان را به فلک چوب تر زد
شوفاژو لوستر روشن ساختی شومینه و شمع کشتی ، سوختی
بی درنگ پر کردی آن سیاه تفنگ تنم را نه ، روح هم خورد فشنگ
ارام که نشستی بر تخت بلوطی شهید شد و نگون بخت طوطی
همان دم با دست خونین گیس بافتی بجای حنا خود را ،در ابلیس یافتی
اشک جام و هوشیاری من جم غرق می خانه شدی تو در غم
چنگ شیطان با شهوت شنیدی در حالی که مرا کنار سازم دیدی
پروانه را با خشم از کاخ نمودی برون خوک کمالت به لجن آوردی اندرون
ای مرغ ،در عجبم هستی بسان خروس زدی بر جای جای دشمنم تو بوس
تو طاهر نیستی و هستی چابلوس به سخره گرفتی عشقِ پور طوس
ز خاکم پیشکش کردم فیروزه انگشتر نداری لیاقت ، جواهر عفریته باختر
لجن کشیدی تابلوی نقاشی و کتاب فروختی شرف را به سیخ کباب
تو دانی همه عمرم دادی به آب؟ به جبران آن دوزخ داری تاب؟
شعله سرخ کردی تو چوپ قلم بدان ای هند ،من در لوای عُلَم
به زجر آورد ایل تو تاریخ را به کندی کشیدید برق تیغ را
داعیه داشتی هستند عین تمساح پیر که اکنون می نامی یال شیر ؟
بهتان ، کتمان و نامردی تیرتان سلاح شماست ، کو شمیشرتان؟
می گفتید که بر عهد و پیمان و وفا ندارید مثل نامردان خبط و جفا
به استقلال می دانید خود کفا که با غل بریدید سرم از قفا
برای خود اندوختید افکار زشت خیال باطل روید در بهشت
کدام وحشی را در تمدن یافتند؟ به انسانیت با هجوم تاختید